این دو روز گذشته درگیربودم. از طرفی خوب بود چون باعث شد سرگرم باشم و با خانواده و آشنایان وقت بگذرونم و کمتر اخبار و دنبال کنم از طرفی بد بود چون پریروز اندازه یه سال غم توی دلم جمع شده بود که حتی گریه هم سبکم نکرد و یه سری حرف ها رو زدم یه سری حرف ها رو هم توی دلم نگه داشتم چون گفتنش فایده نداشت جز ناراحتی بیشتر ، شابد بعدا روزی در موردش نوشتم شاید هم نه....
بعد از مدت ها بارون خوبی تو رشت بارید و هوا دوباره خنک و تمیز شد گرچه که تو این فصل انتظار برف داشتیم نه بارون ، انگاری آسمون هم مثل ما حالش گرفته هست.امروز البته هوا آفتابی بود و هوا بهاری.
در نبود اینترنت حتی دسترسی به اپ هواشناسی هم شده آرزو. پیش بینی های داخلی هم که همیشه نادرست هست و کاش اصلا پیش بینی نکنند.
برای ماهایی که با هواشناسی آشنایی داریم و می دونیم روال نتیجه گیریش چگونه هست این سخت تر هست که نتونی از منبع درست اطلاعات کسب کنی و ناچارا ببینی هر ساعت هوا چی میشه بعد تصمیم بگیری چه کاری انجام بدی یا چه لباسی بپوشی برای بیرون رفتن و غیره که همه وابسته به این علم هستند.
دیگه کم کم داره کارمون به دود و کبوتر نامه بر میرسه ، فکر کنم این کبوترها و بقیه پرنده هایی که هر روز پشت پنجره و روی تراس خونه هامون میشینن خودشون هم نمی دونند چقدر خوشبخت هستند. کاش ما هم مثل اون ها توانایی پرواز داشتیم و آزادانه هر جا که میخواستیم می رفتیم....
این روزها به وبلاگ یه سری از دوستان قدیمی سر زدم ولی ندیدم چیزی بنویسند ، نمی دونم شاید هم حال و حوصله نوشتن ندارند که بهشون حق میدم ولی از طرفی دوست داشتم ازشون خبر بگیرم و ببینم اوضاعشون خوبه یا نه.
به امید روزی که دسترسیمون به اینترنت برگرده ، مراقب خودتون و خانوادتون باشید 
تو چند وبلاگ متفاوت دیدم نوشتن احتمالا امروز فردا اینترنت وصل میشه حالا اینکه اینجوری فکر می کنند یا نه واقعا خبر دارند و نمی دونم.
نمی دونم کی وصل میشه ولی می ترسم ، می ترسم از اینکه برگردیم به زندگی عادی .
خوندن اخبار هم که بماند ، دردی شده روی دردهای قبلیم.
از این همه استرس ریزش موی شدید پیدا کردم اون هم منی که همه از بچگی می گفتند چقدر موهات پر پشت هست و حتی دوست نداشتن کوتاهش کنم ، حتی تو سخت ترین روزها هم اینجوری نشده بودم ، انگاری هجوم این همه اتفاق و خبر ناراحت کننده داره از درون نابودم می کنه تا جایی که خود سیستم ایمنیم هم داره با بدنم می جنگه . دچار یه جنگ درونی شدم که گلبول های سفیدم به بدن خودم حمله کردند به جای یه عامل بیماری زای خارجی دارن عضو های سالم و از بین می برند، فقط تنها چیزی که سر پا نگهم داشته خونوادم هست.
بعضی وقتا فکر می کنم شابد من هم باید تلاش می کردم و مثل دوستام مهاجرت می کردم و انقدر به خودم سخت نمی گرفتم ولی از اونور میگم من آدم وابسته ای هستم به خانواده ، به دوستام ، به آدم های این شهر ، به این خاک . قطعا از دلتنگی می مردم یا حتی اگه زنده هم می موندم دچار افسردگی شدید می شدم.
الان هم اینجا هستم ولی یه جور دیگه دارم دق می کنم.....
مراقب خودتون و سلامتی خودتون باشید 
حس می کنم وسط یه سریال ترسناک داریم زندگی می کنیم ، از همون هایی که با دیدنشون آدرنالین خونمون زیاد می شد و منتظر هیجان قسمت بعدی بودیم و تهش هم می گفتیم همش فیلم هست و واقعی نیست...
در نبود اینترنت من و قطعا خیلی آدم های مثل من که مبتلا به فکر کردن بیش از حد یا اصطلاحا " اوور تینکر" هستند زندگیشون مختل شده. قبلا با گشتن تو سایت های مختلف و دولینگو و غیره سرگرم می شدم ولی الان حتی حوصله فیلم دیدن هم ندارم و تنها تفریحم همین خوندن وبلاگ شده.
مثلا امروز با اینکه انرژی نداشتم ترجیح دادم کلی ظرف و با دست بشورم به جای شستن با ماشین تا ذهنم مشغول بشه در عوض موقع مرغ پاک کردن با وجود اینکه همیشه تو کار با چاقو دقیق هستم دوتا از انگشتام و زخم کردم از بس که ذهنم درگیره و تمرکز ندارم.
نمی دونم دچار افسردگی شدم یا نه ولی فکر نکنم به راحتی به روال قبل برگردم حتی اگه اینترنت آزاد بشه.
حقیقتش می ترسم از اینکه برگردم به زندگی نرمال......
هر جا که هستید مراقب خودتون و خانوادتون باشید. هیچ چیزی مهم تر از سلامتی شما نیست 
مشخص نیست تا کی این نبود ارتباطات قرار هست ادامه پیدا کنه ولی برای من شخصا دسترسی نداشتن به sms و شبکه های اجتماعی کشنده هست.
حس میکنم هر روز اندازه ۱۰ سال داره میگذره. سعی میکنم خودم و مشغول کنم ولی فایده ای نداره ، مگه چندبار میشه در طول روز تماس تلفنی گرفت؟ تازه تماس هم که می گیریم چندین بار باید یه شماره رو گرفت تا وصل بشه و کلا حس راحتی نداره ....
حداقل اگه تلگرام وصل بود یه کم اوضاع قابل تحمل تر بود اونجا با هم چت می کردیم. الان انگاری برگشتیم به دوران قدیم و این برای نسل ما که همه چیزش وابسته به اینترنت بوده و بهش عادت کرده بودیم خیلی سخته، با هر کسی هم حرف میزنم انگاری افسرده شده و این اصلا خوب نیست .
امیدوارم خیلی زود اوضاع درست بشه و کمی آرامش ببینیم.
تا اون موقع مراقب خودتون و خونوادتون باشید ، هیچ چیزی از سلامتی شما مهم تر نیست 
سلام به دوستان وبلاگی ناشناس و یا حتی خواننده های قدیمی اینجا.
انگار دوباره بعد از مدت ها تنها دریچه ارتباطیمون همین وبلاگ هست و مشخص نیست کی اینترنت آزاد بشه.دیشب اتفاقی اومدم یه سر اینجا و فکر نمی کردم دوباره مثل سری قبل باز باشه و با ناامیدی آدرس بلاگ اسکای و وارد کردم.
از حال و روز خودم بگم خیلی سعی میکنم افسرده نباشم ولی همین دور بودن از اطرافیان و قطع ارتباط شاید اولین دلیل برای کم بودن انرژیم باشه. یه سفر رفته بودم تهران قبل از این اتفاقات که به خاطر مربضی مجبور شدم برگردم رشت ، انگاری هوای تهران حتی بعد این ۳ سال که چندبار در سال هم سفر میکنم باز هم نمیخواد بهم روی خوش نشون بده و هم سیستم ایمنی و پوستم و هم سیستم تنفسی و درگیر کرد و تقریبا ببشتر این دو هفته رو درگیر دکتر و آزمایشگاه بودم و هیچی از سفر نفهمیدم غیر از یه روز بعد آزمایشگاه که تو خیابونش یه کم دور زدیم و یه روز دیگه که به بهانه خرید قبل از برگشت رفتم نان سحر نزدیک خونه.تنها نکته مثبت این سفر کنار خانواده بودن بود برام.
کلاس یوگا هم فعلا نمیرم به خاطر یه سری مشکلات پوستی که پیدا کردم و در واقع اصلا نمیدونم تشکیل میشه یا نه چون دسترسی به گروه تلگرامی نداریم جایی که مربیمون همیشه میگفت چه روزی بریم یا نریم باشگاه و کلا برنامه کلاس و بهمون اطلاع میداد. سعی می کنم خودم و با کارهای خونه و فیلم دیدن سرگرم کنم که اونم انگاری فایده نداره ،از جمعه تا الان برام انگاری یه سال گذشته....
استریک دولینگوم ممکن به خاطر استفاده نکردن دوباره برگرده رو روز اول ولی تو این شرایط اون هم مهم نیست ، فدای یه تار موی مردم.
تقریبا از اکثر دوستام بی خبرم و فقط آرزو می کنم حالشون خوب باشه. هم اونها هم هر کسی که هم وطنمون هست چه این نوشته رو بخونه یا نخونه .
با هر کسی حرف میزنم فرقی نمی کنه کجاست اون هم حسش مثل منه. نمی دونم دوباره کی به زندگی عادی برمی گردیم فقط امیدوارم هر کسی که این متن و میخونه خودش و خانوادش سلامت باشند همین و بس. سلامتی شما از هر چیزی مهم تره. 
شنیدین میگن برای یه سری چیزها باید تو زندگی صبر کنی تا مردم خودشون واقعیت و ببینن و الکی وقت و انرژی برای توضیح دادن نذاری یا به قول مهران مدیری زیاد توضیح دادن نشونه ضعف تو هست.
این و من تو این مدت به چشم دیدم. موضوعی بود که سال ها خودم و به در و دیوار می کوبیدم که حقیقت این هست و کسی ۱۰۰ درصد باورش نمیکرد ولی الان که با چشم خودشون دیدن تازه انگاری باور کردن و حقیقت ماجرا رو خوب دارن درک می کنن. قبلا که سنم کمتر بود به خاطر یه سری اتفاقات زود عصبی می شدم و احساساتی تر رفتار می کردم ولی الان به مرور زمان خوب فهمیدم با هر کسی چجوری باید رفتار کرد و خیلی ها نه لیاقت محبت و واقعی بودن و دارن نه در جایگاهی هستن که بخوای واسشون رفتار انسانی نشون بدی ، وقتی طرف خودش با دست خودش داره خودش و میندازه توی چاه و هیچ به فکر استفاده از مغزش نیست و ترجیح میده زندگی آنرمالی داشته باشه دیگه من چرا براش دلسوزی کنم و عمرم و به پاش هدر بدم ؟ لابد دوست داره اینجوری زندگی کنه ، پس من هم می شینم یه گوشه و مثل بقیه تماشا می کنم و الکی روزم و به حرص خوردن نمی گذرونم و تمام انرژیم و صرف خودم و آدم هایی که واقعا دوستشون دارم و تو زندگیم نقش دارند می کنم.
گاهی باید خودخواه بود و خودخواه بودن چیز بدی هم نیست ، این و الان که ۳۵ سال دارم واقعا می فهمم که ای کاش در ۲۰ سالگی این درک و داشتم.
نمی دونم ولی خیلی سعی می کنم یه سری ها رو ببخشمو کارهاشون و نادیده بگیرم ولی خودشون مدام با دخالت های بی جا باعث میشن بیشتر ازشون فاصله بگیرم. کاش وقتی نمی تونیم مرحم دردی باشیم بیشتر نمک روی زخم همدیگه نپاشیم یا صادقانه تر بخوام عنوان کنم تا وقتی کسی از ما در مورد موضوعی کاملا شخصی مشاوره نخواسته یهو جفت پا نریم اون وسط و شروع به سخنرانی کنیم ، شاید اون چیزی که ما از بیرون می بینیم و پیشنهاد میدیم دقیقا مشابه افتادن در چاه باشه واسه طرف مقابل و زندگیش و به نابودی جسمی و روحی برسونه.
چرا وقتی در جایگاه اون فرد نیستیم بدون هیچ درکی از شرایط حس می کنیم می تونیم نظر کارشناسانه بدیم اون هم وقتی طرف مقابل در شرایط مشابه هیچ وقت به خودش اجازه نداده شما رو نصیحت کنه و وارد حریم شخصی زندگی شما بشه.
به نظرم یکی از بزرگترین باگ های خانواده های ایرانی این هست که بدون اجازه وارد هر موضوعی میشن و حس نصیحت کردنشون گل می کنه اون هم در شرایطی که از کنترل رفتار و مشکلات خانواده خودشون عاجز هستند. انگاری کمبودی که دارن و میخوان وارد خانواده تو کنند و با خودشون میگن اگه نتونستم حرفم و به بچه خودم بزنم و اون و وادار کنم اینجوری رفتار کنه پس به جاش بیام فلانی و به این راه بکشونم بعد یه درصد با خودشون نمیگن آدم خودش عقل و شعور داره و قدرت تصمیم گیری ، دیگه گذشت دوران دهه ۴۰_۵۰ که هرچی بزرگترای فامیل میگفتن بقیه میگفتن چشم حتی با وجود اینکه میدونستن حرف اون بزرگتر ۱۰۰ درصد اشتباهه. واقعا کیف می کنم که دختر پسرهای نسل جدید به هیچ کسی جز پدر و مادر خودشون اجازه ورود به حریم شخصی و نمیدن و به روشی که خودشون دوست دارند زندگی می کنن. حیف از جوانی ما که با نصیحت ها و حرف ها و رفتارهای اشتباه اطرافیان تباه شد.....
می دونید از چی عصبانی هستم ؟ اینکه چرا یه عده در هر شرایطی فقط دوست دارن به آدم حس عذاب وجدان و گناهکار بودن بدن و هیچ وقت بلد نیستند تو شرایط حساس زندگی یا دست از نصیحت کردن بردارن یا بهت حداقل هیچ حسی ندن و کلا شنونده باشن. اون هم وقتی در شرایطی از این سخت تر دست روی دست گذاشتن و هیچ کمکی بهت نکردن.
من که اون فرد و واگذارش کردم به خدا ، از ته قبلم هم این حرف و میزنم. اگه قرار هست عمرش به دنیا باشه که زنده بمونه چه خوب و خوش به حالش اگه نه هم همون چیزی که خدا براش تصمیم گرفته سرش بیاد. قطعا خدا بهتر از هر کسی میدونه این فرد لیاقت چه زندگی و داره خوب یا بد ، شاید اطرافیانش میخوان گناهانش و نادیده بگیرن و بگن نه فلانی آدم خوبی هست ولی دیگه دفتر حسابش پیش خدا که عریان هست و هیچ قدرتی هم حداقل در این زمینه بالاتر از خدا نیست پس ایمان دارم اتفاقی که باید بیوفته میوفته.
اگه روزی مردم وصیت کردم این و روی سنگ قبرم بنویسن :
در آرزوی دسترسی به اینترنت آزاد مرد.
در آرزوی داشتن یه زندگی معمولی مرد.
در آرزوی اینکه اطرافیان در زندگیش دخالت نکنند مرد.
در آرزوی داشتن یه پدر نرمال مرد ........
می خواستم بعد از مدت ها که اینجا پست میذارم با روحیه خوب و شاد باشه خصوصا که ایام نوروز هست ولی حقیقتا امسال حداقل شروع خوبی نداشتم ، اون از چهارشنبه سوری این هم از روز تحویل سال.
درسته همه این ها گذراست مثل خیلی چیزهای دیگه که پشت سر گذاشتم ولی باعث شد شناختم از آدم ها بیشتر بشه و اینکه بفهمم چقدر ابله بودم که امید به تغییرشون داشتم.
سال جدید سعی می کنم عاقلانه تر رفتار کنم و تصمیمات درست تری بگیرم که اول از همه باعث شادی خودم بشه نه به کام دیگران ، حالا اون فرد میخواد دوست باشه یا فامیل و خانواده.....