هوا شناسی هوای فردا رو برفی اعلام کرده و این واسه یه زمستونی مثل من یعنی بهترین هدیه.
یهو ناخوداگاه یاد شب سال نو میلادی و جشن شبکه ZDF افتادم. واقعا آتیش بازیش معرکه بودن.
نمیدونم جرا بعضی دوستان تا حرف جشنای کشورای دیگه پیش میاد برچسب غرب زدگی و به آدم میچسبونن.والا من بیشتر از هر کسی نوروز و جشنای باستانی خودمون و دوست دارم و تا جایی که تونستم و در توانم بوده اونارو به دوستان غیر ایرانیم معرفی کردم ولی منتهی مسئله اصلی اینه خداییش وقتی مثلا این آلمانها رو میبینم که حداقل ماهی 1 جشن بزرگ دارن یا میبینم دوستام مدام از کارناوالایی که میرن صحبت میکنن گاهی دلم میخواد کاش منم تو یه کشور دیگه زندگی میکردم.حتما الان با خودتون میگین خب این همه آدم مهاجرت میکنن یکیشم تو. حرفتون درست ولی من بیشتر ازین حرفا وطن پرستم. درسته اینجا خیلی چیزا واسه آدمی با طرز فکر من مهیا نیست به جاش خونوادم،دوستام،طبیعتش،آب و هواشو حاظر نیستم با هیچ جا عوض کنم.ترجیح میدم همینجا بمونم و تلاش کنم کشور ایده آلم و بسازم نه فقط واسه خودم واسه خیلی از دخترای هم سن و سال خودم هرچند از نگاه بعضیا احمقانه به نظر بیاد ولی من هنوز همون آویشن همیشگیم.
فیلمای امروز: Enchanted , A Beautiful mind , Enough
خب امتحان آز. قارچ بد نبود یعنی اگه راحت می بود باید تعجب میکردیم.
سه شنبه بدترین روز این هفته بود.صبحش ساعت 8 که سم و نماتد و با هم داشتم و لطف کردم سم و گند زدم البته بچه هایی که 1 امتحانه هم بودن بد دادن از بس که سوالای استاد هلووووو تشریف داشتن.
تازه جالبیش اینجاست اومده بودن موقع آخرای امتحان به من و یکی از همکلاسیا میگفتن: شما چرا تا الان نشستین وقت تموم شد و رفتین واسه پنالتی؟!
(استاد مذکور چشم نخورن نمک و همینجوری پخش میکنن تو محیط
)...حالا جالب اینجاست میدونستن که 2 امتحانه هستیم و این تیکه رو نثارمون کردن!
ازین که بگذریم با دیدن بچه ها فهمیدم 90% کلاس بد دادن و فقط امید دارن شاید پاس شن و بعضی دوستانم این ما بین جملات محبت آمیزی به خانواده ی استاد حواله میکردن( منم از دست استادا عصبانی میشم ولی تا خودشون هستن نیازی نیست به خونوادشون توهین کنیم.اونا که مارو ننداختن.بد میگم بگین بد میگی)..
...
بعد جالبترین تیکه ی روز این بود که از 10 تا 4:30 بعدظهر با دوستان موندیم دانشگاه که چی امتحان دفاع مقدس بدیم.بله کاملا درست شنیدین یکی دیگه از عجایب 8 گانه ی دانشگاه آزاد همین دروس عمومیه.
حالا بماند که گذر زمان باعث کلافگی شده بود و درس مورد نظرم چیزی نبود که اصن آدم رغبت کنه این همه ساعت بشینه بخونه بیشتر بچه ها تو حیاط و نمازخونه در حال شوخی بودن و استراحت و چند صباحی دلشون میخواست یادشون بره امتحان صبح چی شده.(این تیکه مختصص بچه های گروه ما نبود.بچه های بقیه رشته هام اوضاعشون همینطور بود)
در هر حال حدودای ساعت 2:30 با یکی از دوستان به قصد ناهار روانه ی بوفه ی نزدیک دانشکده شدیم و از آنجایی که حس و حالی نداشتیم دو لیوان فرایز چیز سفارش دادیم با سس اضافه که دلتون نخواد بد چسبید
.گرچه که هوای دانشگاه مساعد نبود و در لحظه های آخر گردبادی مارو از حیاط دور کرد و به ناچار دوباره برگشتیم نمازحونه.هوا هم این چند روز هم خودش و گیر آورده . در این بین دیدن چهره هایی که تو اون هوای گرم لباس بافتنی پوشیده بودن جالب بود.گرچه من صبح خوددم کاپشن داشتم ولی دیگه اون ساعت دستم بود.
حوالی ساعت 4:15 بهد از باز شدن در دانشکده با سرعت بنز سی کلاس به سمت آموزش رفتم تا کارت موقت امتحان و بگیرم که طبق معمول با تیکه های مسئول آموزش بی سوادمون مواجه شدم.
بماند که بعد یه ربع حرفای بی ربط فهمیدم امتحان دانشکده مدیریت هست
و در حین دویدن رو پله ها یه سکندری اساسی خوردم و باعث شادی روح پسرانی که داشتن ازونجا رد میشدن شدم(کلا وجود من تو این دنیا فقط به قصد و نیت خندوندن دل اطدافیانه همین و بس)
.بعد کلی گرفتاری و رسیدن به دانشکده و نا امیدی از دیر رسیدن خانومی که مسئول کتابخونه بود با روی گشاده کارتم و داد و من مثل کودکی که هیچ غمی نداره آنچنان کارت به دست بودم که گویا کارت امتحان جای خودش رو به یه بادبادک خوش آب و رنگ داده ...خوشحال به سوی کلاس مزبور رفتم.(بله مدیر آموزش کارت و نداد و به جاش کسی که وظیفش نیست کمکم کرد)
خدارو شکر امتحان بدی نبود . به خیر گذشت و حداقل روز با آسایش تموم شد.
پ.ن: سورپرایرز روزم بلیط کنسرت یکی از خواننده های موزیک سنتی گیلانی بود که باعث شد ازین که همچین خواهر خوبی دارم که همیشه به فکرمه و واسه عوض شدن حال و هوام همچین برنامه ای رو ترتیب داده بیشتر ذوق کنم (رادیو هفت شب تو ویژه برنامه شب یلدا یه قطعه از ایشون رو پخش کرد .بعله.پرچم ما گیلانیا همیشه بالاست)
فردا 8 صبح امتحان آز.قارچ

نمیدونم چرا ولی حس میکنم این استاد با بچه های سال ما لجه وگرنه چه شکم دردیه که ورودیای 90 و همه رو پاس کرده.اونوقت به ما سر هر درسی یه سرعت گیر میذاره!!!یعنی من موندم تمام این دوستان که از رو جزوش اسم قارچ و بلد نیستن بخونن چجوری سر امتحان در حد پاسی نوشتن؟مگه تقلب کرده باشن به قول یه استاد معروفمون: خانوما که با هندزفری راحت تقلب میکنن
بعد نمیگه اون دوست دوست داشتنی یا مراقب امتحان نقش چماق رو ایفا میکنن سر جلسه امتحان؟ تازه هی هم گیر میدن موبایل تو کیف خاموش باشه.بعد به فرضم طرف موبایل و ببره با کلی دردسر و زرنگی.سوالا مگه ماستن که راحت بشه جوابارو پیدا کرد.تازه 99% مواردم 2-3 سوال آخر اصن تو جزوه نیست و باید به گوگل مایند دل ببندیم
باز حالا یه درس اگه باهاش داشتیم میگفتیم جهنم،تحمل میکنیم.ولی بدبختی اینجاست 6 تا درس باهاش داریم.(کلا دروس تخصصیمون رو 4تا استاد درس میدن دیگه تصورش با خودتون)
بعد ازون جالب تر مثلا همین امتحان فردا.کل ترم اسلایدارو زیر میکروسکوپ نشون داده یهو فردا با پروژکتور میندازه رو دیوار.حالا نور آزمایشگاهم که قربونش برم اینجور موقعیت داغونه
بعد از این جالب تر جای اینکه کل قارچ یا اندامک و نشون بده فوکوس کرده رو یه گوشه و باید تو این وضعیت خیلی اکازیون
اونم درحالی که خیلی قارچ ها همرنگن و اندامشون مشابه هست دست به دامن لاتاری بشیم و حدس بزنیم قارچ نگون بخت چیه
.آخه استاد من نکن این کارو.میخوای چیو ثابت کنی؟حالا ما به جهنم.میخوام ببینم شب با خیال آسوده میتونی بخوابی بعد از این بلاهایی که سرمون در میاری...
تازه تمام این ماجراها در کمتر از 20 دقیقه اتفاق میوفته و آخرش تنها چیزی که میمونه قیافه های فلک زده ی ماست که به شکل پیروزمندانه پیش به سوی حیاط دانشکده به دنبال یافتن خاک مورد نظر ترجیحا رس،شن،ماسه و انواع دیگر برای ریختن روی سر مبارک هستیم.
البته احتمال زیاد ازونجاییکه دیگه سن وسالی ازمون گذشته و یه جورایی فسیل دانشکده محسوب میشیم
بهتره واسه حفظ ظاهر هم که شده به همراه اراذل و اوباش(دوستان عزیزتر از جان) خرامان خرامان بهسوی بوفه رفته و در این صبح زمستانه دور هم املت بزنیم و چایی بنوشیم .
که تا بوده امتحان و بدبختیاش بوده،دم رو غنیمت شماریم که شاید فردا نباشیم.
موزیک الان: Kiesza :Hideaway
لوییس(رابرت دنیرو):انقدر دین در دنیا هست که مردم از هم متنفر باشن!.اما اونقدری دین وجود نداره که مردم همدیگرو دوست داشته باشن!
1987-Angel heart
دکتر هافمن(هلنا بونهم کارتر):از اونجا که یه آدم میتونه یه هیولا بشه، یه هیولا هم میتونه یه آدم بشه!
Dark Shadows-2012
یه زمان هایی مثل الان واقعا میمونم به این دوستان خوبم چی بگم؟!

آدم یه اپسیلون درک داشته باشه تو اینجور مواقع و سر به سر کسی نذاره بد چیزی نیس.نمیدونم چرا ما آدما کلا حال میکنیم موقعی که یه نفر خودش تحت فشار و کلی کار رو سرش ریخته به جای کمک یا نه حتی سکوت فقط سعی داریم حال اون آدم رو بدتر کنیم.
کاش جای این همه پیچوندن ، همون اول کار به آدم یه نه بگن و اینقدر آدم و معطل نکنن.
گرچه موقعیت این چنینی واسه شمام پیش میاد ولی خوش به حالتونه که من آدم تلافی نیستم.یعنی حداقل تو این 24 سالی که از عمرم میگذره تا جایی که از دستم بر اومده به اطرافیانم کمک کردم.
به قول یه رفیقی: دوست باید تو سختیا هوای دوستش و داشته باشه وگرنه موقع خوشی که هزار نفر دور آدم جمعن ، یکیشم تو !!!
فعلا سکوت میکنم تا بعد
تصمیم گرفتم از این به بعد یه بخش جدید اینجا باز کنم مخصوص اتفاقات دانشکدمون چون اینجور که بوش میاد و با دوستان راجبش حرف زدم خیلی دانشکدمون خاصه.هم آدماش هم اتفاقات و حواشی این ماجراها
.درسته یه سری از هم کلاسیام آدرس وبلاگمو دارن و میتونن این مطالب و بخونن ولی من واقعیت و مینویسم بدون هیچ دخل وتصرفی.
فعلا که فردا بیکارم به جاش باید بشینم واسه امتحان سه شنبه سم شناسی بخونم.بدبختی اینه که امتحان ترمه.باید خوب بدم مخصوصا که همین استاد جمع بندی پایان ترم امسالم دستشه.
امیدوارم فقط سوالاشو جوری طرح کرده باشه که بتونم جواب بدم.چون از هرکسی،چه کسایی که پاس کردن،چه افتادن و یا حتی حذف کردن پرسیدم هر کدوم یه چیزی میگن.بدجوری گیج شدم.حالا این وسط باید گزارش کارم بنویسم یا به قول استاد: مشق شب!!
البته به عنوان مرور خوبه چون اسما و نوع فرمولاسیون و نحوه ی اثر و حشراتی که باهاش نابود میشن یادم میمونه.پس اونایی که مهمتر هستن و مینویسم.
پ.ن: بهترین اتفاق خوب این مدت این بود که آهنگ Bailando جایزه بهترین آهنگ سال و تو لاتین گرمی برد.
فعلا

ﺍﯾﺘَﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﺘَﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﻣﯿﺎﻧﯽ ﺧﻮﺭﻩ ﻧﯿﺸﺘِﻪ ﺑﻮﻭ ﮐﺎﭘﻮﭼﯿﻨﻮ ﺧﻮﺭﺩﻧﺪﻭﺑﻮ. 
ﺍﯾﺘَﻪ ﺭِﻩ ﺑَﻤﻮ ﺍﯾﺘَﻪ ﺗﺎ ﺑُﺒُﺴﺘﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻨَﻪ ﺍﻭﻥ ﻭﺭﺟﻪ ﻭ ﺑﻮﺷﻮ. 
ﮐُﺮ ﺧﻮﻭ ﻣﺮَﻩ ﮐﻠﯽ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﮐﻮﺩﻩ ﮐﯽ ﮐﺎﻏﺬَ ﺍﻭﺳَﻨﻪ ﯾﺎ ﻧﻪ؟!

ﺁﺧﺮ ﺑﺴﺮ ﺍﻭﺳَﻨِﻪ ﻭ ﺧﻮ ﻣﺮَﻩ ﺑﻮﺭِﻩ ﺑﺨﺎﻧﻪ. 
ﺷﺐ ﺧﻮﻭ ﺍﻭﺗﺎﻕ ﻣﯿﺎﻧﯽ ﺧﻮﺭِﻩ ﮔِﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺍَ ﺭِﻩ ﺗَﻨِﻪ ﺷﺮﻭﻉ خوشبختی ﺑﺒﻪ؟! 

ﺧﻮﻻﺻﻪ ﺩﯾﻞ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﻧِﻪ ﻭ ﮐﺎﻏﺬَ ﻭﺍﮐﻮﻧِﻪ.
ﺑﯿﺪِﻩ ﺍﻭ ﺭِﻩ ﺍﻭﯾَﻪ ﺑﯿﻨﯿﻮﯾﺸﺘﻪ ﺩَﺭِﻩ:ﮐﺎﭘﻮﭼﯿﻨﻮﯼَ ﻧِﯽ ﻣﺮَﻩ ﻧﻮﺧﻮﺭﯾﺪﯼ ﮔﻤﺞ

پ.ن: ترجمش نکردم چون تمام نمکش به گیلکی بودنشه

ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﮔﺮﮒ ﺑﻮﺩﯼ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﯽ
ﻛﺮﺩﯼ؟
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﻒ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻡ ﺗﺎ
ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﮔﻨﺎﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﻧﻜﻨﻨﺪ.
ﺍﺯ ﮔﺮﮔﯽ ﻫﻢ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:ﺍﮔﺮ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﺑﻮﺩﯼ ﭼﻪ ﻛﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺮﺩﯼ؟
ﮔﻔﺖ: ﻣﻦ ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﻮﺧﺘﻢ ﻛﻪ ﭼﻪ ﻃﻮﺭ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ
ﻋﻘﺒﺸﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮ ﮔﺮﮒ ﻫﺎ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﻭ آﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻜﺸﻨﺪ.
ﺫﺍﺕ ﻫﯿﭻ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﻋﻮﺽ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﭘﻮﺷﯿﺪﻥ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺫﺍﺗﺸﺎﻥ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻧﻤﯽ ﻛﻨﺪ !!!.
پ.ن: این قانون طبیعته
سلام.حالتون چطوره؟
بالاخره بعد مدتها دوری از میادین اینترنتی مخصوصا بلاگ اسکای من بازم برگشتم.میدونم که خیلیاتون فکر کردین این وبلاگ ملغا شده ولی زهی خیال باطل. :ِ)))
عمرا این وبلاگ تاریخ انقضاش بگذره.بعله.اینجوریاست.
مرسی از رفقایی که تو این مدت همیشه حالم و پرسیدن مخصوصا آناهیتای عزیزم.و مرسی از دوستانی که لطف کردن و ازم انتقاد کردن.
امیدوارم مثل قدیم باز هم اگر فرصتی داشتین یه سری به مطالبی که مینویسم بزنین هرچند که تکراری باشن و خوشحال میشم نظراتتون رو بخونم.
ممنون