ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خب امتحان آز. قارچ بد نبود یعنی اگه راحت می بود باید تعجب میکردیم.
سه شنبه بدترین روز این هفته بود.صبحش ساعت 8 که سم و نماتد و با هم داشتم و لطف کردم سم و گند زدم البته بچه هایی که 1 امتحانه هم بودن بد دادن از بس که سوالای استاد هلووووو تشریف داشتن.
تازه جالبیش اینجاست اومده بودن موقع آخرای امتحان به من و یکی از همکلاسیا میگفتن: شما چرا تا الان نشستین وقت تموم شد و رفتین واسه پنالتی؟! (استاد مذکور چشم نخورن نمک و همینجوری پخش میکنن تو محیط
)...حالا جالب اینجاست میدونستن که 2 امتحانه هستیم و این تیکه رو نثارمون کردن!
ازین که بگذریم با دیدن بچه ها فهمیدم 90% کلاس بد دادن و فقط امید دارن شاید پاس شن و بعضی دوستانم این ما بین جملات محبت آمیزی به خانواده ی استاد حواله میکردن( منم از دست استادا عصبانی میشم ولی تا خودشون هستن نیازی نیست به خونوادشون توهین کنیم.اونا که مارو ننداختن.بد میگم بگین بد میگی).....
بعد جالبترین تیکه ی روز این بود که از 10 تا 4:30 بعدظهر با دوستان موندیم دانشگاه که چی امتحان دفاع مقدس بدیم.بله کاملا درست شنیدین یکی دیگه از عجایب 8 گانه ی دانشگاه آزاد همین دروس عمومیه.
حالا بماند که گذر زمان باعث کلافگی شده بود و درس مورد نظرم چیزی نبود که اصن آدم رغبت کنه این همه ساعت بشینه بخونه بیشتر بچه ها تو حیاط و نمازخونه در حال شوخی بودن و استراحت و چند صباحی دلشون میخواست یادشون بره امتحان صبح چی شده.(این تیکه مختصص بچه های گروه ما نبود.بچه های بقیه رشته هام اوضاعشون همینطور بود)
در هر حال حدودای ساعت 2:30 با یکی از دوستان به قصد ناهار روانه ی بوفه ی نزدیک دانشکده شدیم و از آنجایی که حس و حالی نداشتیم دو لیوان فرایز چیز سفارش دادیم با سس اضافه که دلتون نخواد بد چسبید.گرچه که هوای دانشگاه مساعد نبود و در لحظه های آخر گردبادی مارو از حیاط دور کرد و به ناچار دوباره برگشتیم نمازحونه.هوا هم این چند روز هم خودش و گیر آورده . در این بین دیدن چهره هایی که تو اون هوای گرم لباس بافتنی پوشیده بودن جالب بود.گرچه من صبح خوددم کاپشن داشتم ولی دیگه اون ساعت دستم بود.
حوالی ساعت 4:15 بهد از باز شدن در دانشکده با سرعت بنز سی کلاس به سمت آموزش رفتم تا کارت موقت امتحان و بگیرم که طبق معمول با تیکه های مسئول آموزش بی سوادمون مواجه شدم.بماند که بعد یه ربع حرفای بی ربط فهمیدم امتحان دانشکده مدیریت هست
و در حین دویدن رو پله ها یه سکندری اساسی خوردم و باعث شادی روح پسرانی که داشتن ازونجا رد میشدن شدم(کلا وجود من تو این دنیا فقط به قصد و نیت خندوندن دل اطدافیانه همین و بس)
.بعد کلی گرفتاری و رسیدن به دانشکده و نا امیدی از دیر رسیدن خانومی که مسئول کتابخونه بود با روی گشاده کارتم و داد و من مثل کودکی که هیچ غمی نداره آنچنان کارت به دست بودم که گویا کارت امتحان جای خودش رو به یه بادبادک خوش آب و رنگ داده ...خوشحال به سوی کلاس مزبور رفتم.(بله مدیر آموزش کارت و نداد و به جاش کسی که وظیفش نیست کمکم کرد)
خدارو شکر امتحان بدی نبود . به خیر گذشت و حداقل روز با آسایش تموم شد.
پ.ن: سورپرایرز روزم بلیط کنسرت یکی از خواننده های موزیک سنتی گیلانی بود که باعث شد ازین که همچین خواهر خوبی دارم که همیشه به فکرمه و واسه عوض شدن حال و هوام همچین برنامه ای رو ترتیب داده بیشتر ذوق کنم (رادیو هفت شب تو ویژه برنامه شب یلدا یه قطعه از ایشون رو پخش کرد .بعله.پرچم ما گیلانیا همیشه بالاست)