X
تبلیغات
نماشا

از خودم و از سیستم دانشگاهی مزخرفی که داریم خسته شدم.

از اینکه همه من و با نمره هایی که میگیرم میسنجن.

از اینکه مهم نیست امتحانت و چقدر خوب بدی آخر کسی قبول میشه که رابطه ی خوبی با استاد داره نه تو.

از این همه نگاه تحقیر آمیز دور و بریام واسه خاطر اینکه 7 ساله هنوز یه مدرک و نگرفتم خسته شدم،

از استادی که کل ساعات کلاس میاد راجب موضوعات بی ربط و با ربط حرف می زنه و با حرفاش میشه فهمید 2 تا ژورنال معتبر و نمیخونه ولی چون در دوره ی دکتری معدلش 19/87 بوده حق داره بهم هر توهینی کنه و من باید سکوت کنم جون هر جور حساب کنیم اون آدم باسوادیه و من بی سواد.

از استادی که میگه اگه شما بگین مشکل دارم و نمیتونم درس بخونم و  سر  کلاسم نمیاین من حاضرم پاستون کنم ولی وقت عمل که میشه با اینکه میدونه چند ساله که اینجا درگیری از عمد دوتا درس و بهت نمره ی یکسان میده که باز بمونی( یعنی جدا 2 تا درس تخصصی که هیچ ربطی هم بهم ندارن نمره ی آدم نمیتونه 1% تفاوت داشته باشه یا نه استاد بدون دیدن برگه نمره رو وارد کرده؟!)

درسته که همه ی زندگی درس و دانشگاه نیست ولی برای من الان همه چیز ختم شده به همین دانشگاه چون تا هر اشتباهی ازم سر می زنه همه میگن تو برو اول درستو تموم کن.

از همکلاسی هایی که فقط دنبال اینن ببینن کی چند شده خستم

از آدمایی که جلو روت باهات میگن و میخندن ولی پشت سرت از بس زیرابتو میزنن که کم مونده خودشونم غرق شن.

از آدمایی که سرشون تو زندگی بقیه میچرخه و همش دارن تو رو رصد میکنن خستم

از خیلی چیزا خسته شدم

از چیزایی که بعضیاشون قابل گفتنه و بعضیاشون قابل گفتن نیست

از اینکه هنوز دارم رو پله ی اول درجا میزنم و همه فکر میکنن خوشحالم که وضعم اینجوریه ولی خبر ندارن پشت این ظاهر آرومم چقدر در درون اعصابم خورده

خسته شدم از اینکه همه به خودشون حق میدن راجبم قضاوت کنم

الان تو شرایطی هستم که دلم می خواد برم یه جای دور ، جایی که هیچ کسی من و نشناسه و همه چیز و از نو شروع کنم.

شاید واقعا 7 سال پیش اشتباه کردم که اومدم تو این رشته

شاید باید می رفتم به قول اطرافیان کامپیوتر میخوندم، حتما الان از خوشحالی دل تو دلشون نیست که باز من کم آوردم.

ولی حالا که نرفتم

حالا که پای حرفم موندم

حداقل اینقدر جربزه داشتم پای حرفی که زدم بمونم و کارم و نصفه و نیمه ول نکنم.

انتظار زیادیه که یکم من و درک کنن و بدونن خودم نمیخوام وضعم اینجوری باشه؟واقعا کی بدش میاد از اینکه زندگیش پیشرفت کنه جای در جا زدن؟!!!!!

و تنها چیزی که تو این شرایط من و سر پا نگه داشته خواهرمه که با همه ی این اتفاقات هنوز درکم میکنه، هنوز قضاوتم نمی کنه، من و به خاطر چیزی که نیستم سرزنش نمی کنه و حتی حاضره هر کاری برام انجام بده.

گاهی با خودم میگم چه کار بدی در حق بقیه کردم که اینجور دارن ازم انتقام می گیرن.

اگه فقط 1% انسانیت وجود داشت اون دانشگاه این بلا و سرم نمیاورد.مگه من چه کار بدی در حقشون کردم.جز این بوده که همیشه ادب و رعایت کردم و هیچ قانونی و زیر پا نزاشتم.شاید باید منم مثل دانشجوهای جدید مدام بهشون توهین میکردم تا بفهمن منم آدم منم شعور دارم منم نفس می کشم .

نمیدونم اونا چطوری شب با آرامش میخوابن وقتی زندگی یه آدم و عوض کردن ولی من که نمیتونم.کاش میتونستم مثل اونا خودم و بخواب بزنم.....ای کاش....



تاریخ : پنج‌شنبه 11 تیر‌ماه سال 1394 | 12:16 ب.ظ | چاپ | نویسنده: آویشن | نظرات (9)

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست

مثل آرامش بعد از یک غم

مثل پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد از باران

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست........

من به آن محتاجم........

 

سنگین است تکلیف نبودنت.تو آسوده بخواب

مشق گریه هایم باقی مانده...

 

باران......

بهانه خوبی است برای چشمان خیس

 


 

من بهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو بهار_

ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه

میون جنگلا طاقم می کنه.

تو بزرگی مثل شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

تو بزرگی
مث شب

خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو.

تازه، وقتی بره مهتاب وهنوز

شب تنها باید

راه دوری رو بره تا دم دروازه روز_

مث شب گود و بزرگی

مث شب

تازه روزم که بیاد

تو تمیزی

مث شبنم
مث صبح،

تو مث مخمل ابری

مث بوی علفی

مثل اون ململ مه نازکی.

اون ململ مه

که روی عطر علفا، مثل بلاتکلیفی

هاج و واج مونده مردد

میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات.

مث برفایی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه

مث اون قله مغرور بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی...

          ***

من بهارم تو زمین

من زمینم  تو درخت

من درختم تو بهار،

ناز انگشتای بارون تو باغم میکنه

میون جنگلا طاقم می کنه.

 

"شاملو"

 

چاپ | نویسنده: آویشن | نظرات (5)


 

لوئیز(رابرت دنیرو) در حال کشیدن ماری جوانا دچارسرفه شدیدی میشه!
ملانی:حالت خوبه؟
لوئیز:اره...دارم پیر میشم.این روزها بدون سرفه نه میتونم بخندم نه چیزی بکشم!
ملانی:سرفه چیز خوبیه,مویرگها رو بازمیکنه



تاریخ : یکشنبه 7 تیر‌ماه سال 1394 | 03:40 ب.ظ | چاپ | نویسنده: آویشن | نظرات (20)